Chapter 1 of 1
Chapter 1: فرار به اعماق تاریکی
1.3k words
نفسهای داغ و بریدهبریده سینه باریکش را میسوزاند. گلولای چسبناک و کثیف خیابانهای فرعی سرکال، حرکت را برای پاهای خستهاش دشوارتر میکرد. الینا کلاه ردای پاره و بارانخوردهاش را پایینتر کشید تا چشمان وحشتزدهاش در تاریکی شب نمایان نشود.
سنگفرشهای خیس زیر گامهای شتابزدهاش سُر میخوردند. صدای فریادهای محو سربازان از چند کوچه آنطرفتر به گوش میرسید که نام او را فریاد میزدند. تعقیبکنندگان محفل سایه به سایه به او نزدیک میشدند و او به خوبی سنگینی نگاههای مرگبارشان را حس میکرد.
قطرات درشت باران روی صورت رنگپریدهاش میبارید و با عرق سرد پیشانیاش مخلوط میشد. ضربان قلبش مانند طبل جنگی درون سینهاش میکوبید. او باید قبل از بسته شدن کامل دروازههای پایتخت روناک، خود را به نقطه امن میرساند.
سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. لباسهای خیسش به بدنش چسبیده بودند و هر گام مانند وزنه سنگینی بر پاهایش سنگینی میکرد. با این حال، تصویر مرگ و شکنجههای محفل، او را به جلو میراند.
زنگهای بزرگ کلیسای مرکزی روناک به صدا درآمدند. طنین بلند و ممتد آنها در میان آسمان تاریک شهر پخش شد. این زنگها نشانه آغاز حکومتنظامی شبانه بودند و سربازان با بیرحمی بیشتری کوچهها را جستجو میکردند.
پیچوخم کوچههای تاریک سرکال مانند هزارتویی بیپایان به نظر میرسید. الینا به دیوارهای سنگی نمناک تکیه میداد تا تعادلش را حفظ کند. بوی اسبهای خیس و چوبهای سوخته در هوا معلق بود و اتمسفر خفقانآوری ایجاد میکرد.
خاطرات تلخ کاخ ویرانشده پدرش و شعلههایی که آسمان را سرخ کرده بودند، بار دیگر در ذهنش زنده شد. او آخرین بازمانده خاندانی بود که زمانی بر این سرزمین حکومت میکردند و اکنون مانند موشهای فاضلاب شکار میشدند. او با خشم دندانهایش را روی هم فشرد و به سرعت گامهایش افزود.
---
بوی تند الکل ارزان، دود تنباکو و رطوبت لباسهای کهنه از درزهای کافهای مخروبه بیرون میزد. الینا با شانههای لرزان به در چوبی سنگین تکیه داد و با فشاری ناگهانی آن را باز کرد. فضای شلوغ و پر سر و صدای داخل کافه، برای لحظهای او را گیج کرد.
نگاههای کنجکاو و غریبه چند مرد مست روی او چرخید اما به سرعت به سمت لیوانهایشان برگشت. الینا با گامهایی سریع از میان میزهای چوبی شکسته عبور کرد. چشمان تیزبین او در جستجوی نشانهای آشنا، گوشههای تاریک سالن را کاوش کردند.
انتهای سالن، مجاور پنجرهای کثیف و تاریک، مردی با کلاه لبهدار بزرگ نشسته بود. ایلاف فنجان چای داغش را میان دستان زمختش گرفته بود و بخار ملایم آن صورتش را میپوشاند. او با دیدن الینا، صندلی چوبی مقابلش را با پا به عقب هل داد.
نشستن روی صندلی، بار سنگینی را از روی دوش الینا برداشت اما لرزش دستانش متوقف نشد. او دستهایش را زیر ردا پنهان کرد تا ضعفش نمایان نشود. ایلاف بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، فنجان را روی میز چوبی کوبید.
«فکر میکردم شکارچیان محفل قبل از رسیدن به اینجا سرت را بالای نیزه بردهاند.» صدای ایلاف آرام، بم و خالی از هرگونه احساسی بود. او با چشمان عسلی و نافذش به الینا خیره شد.
«آنها نزدیکتر از آن هستند که فکرش را میکنی.» الینا با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، زمزمه کرد. «تمام کوچههای منتهی به دروازه غربی را قرنطینه کردهاند. مجبور شدم از میان فاضلابهای بخش جنوبی عبور کنم.»
اخم غلیظی روی پیشانی ایلاف نقش بست و چینوچروکهای صورتش را عمیقتر کرد. دستش به سمت خنجر پنهانشده در زیر کمربندش رفت و آن را لمس کرد. «پس وقت زیادی نداریم. کاروانی که دربارهاش صحبت کرده بودم، در حاشیه شهر منتظر ماست.»
شعله لرزان شمع روی میز با وزش باد تند از پنجره نیمهباز شکسته، رقص کوتاهی کرد و خاموش شد. تاریکی گوشه سالن عمیقتر شد، گویی خطر هر لحظه نزدیکتر میشد. الینا آب دهانش را به سختی قورت داد و به دستهای پینهبسته ایلاف چشم دوخت.
«آنها واقعاً ما را از این جهنم خارج میکنند؟» الینا با ناامیدی به چشمان دوست قدیمیاش نگاه کرد. «روناک دیگر برای ما امن نیست. محفل تا زمانی که تکتک اعضای خاندان ما را نابود نکند، دست از سر بریدن برنمیدارد.»
ایلاف سرش را به نشانه تایید تکان داد و بلند شد. بارانی بلند و قهوهایرنگش را دور بدنش پیچید تا سلاحهایش پنهان بمانند. «کاروان حامل بارهای کشاورزی است. صاحب کاروان مردی طمعکار است و با چند سکه طلا، دهانش را بستهام. حرکت کن.»
صداهای بیرون کافه هر لحظه بلندتر میشد. صدای سم اسبها و دستورات قاطع فرماندهان محفل نشان میداد که دایره محاصره در حال تنگتر شدن است. آنها بدون معطلی از درب پشتی کافه به سمت تاریکی جاده خارج شدند.
---
باران با شدت بیشتری به سقف گاریهای چوبی میکوبید و صدای یکنواختی ایجاد میکرد. کاروان کوچک محلی با پنج گاری فرسوده به آرامی از دروازههای فرعی شهر خارج شد. الینا و ایلاف در انتهای تاریکترین گاری، پشت کیسههای بزرگ آرد پناه گرفته بودند.
دختر جوانی به نام جین در گوشه دیگر گاری نشسته بود و از شدت سرما میلرزید. او که به عنوان ندیمه فراری همراه آنها شده بود، صلیب چوبی کوچکی را در میان انگشتان کبودش میفشرد. چشمان درشت و قهوهای او پر از اشکهای جاری بود.
«اگر ما را پیدا کنند چه میشود؟» جین با صدای لرزانی پرسید و سرش را روی زانوهایش گذاشت. «من شنیدهام شکارچیان محفل پوست فراریها را زنده زنده جدا میکنند.»
«سکوت کن، جین.» ایلاف با لحنی تند اما آرام گفت و از میان شکاف چوبهای گاری بیرون را نگریست. «ترس تو فقط شانس زنده ماندنمان را کمتر میکند. ما به سمت گرندال میرویم، پایتخت کالدرن. آنجا قوانین محفل نفوذی ندارد.»
الینا دست سرد جین را گرفت و فشار ملایمی به آن داد تا تسلیبخش باشد. «ما زنده میمانیم. من اجازه نمیدهم دست آنها به تو برسد. فقط باید تا صبح تحمل کنیم.»
جاده جنگلی بسیار تاریک و وهمآلود بود. درختان کهنسال و بلند مانند غولهای ایستاده در دو طرف جاده سایه افکنده بودند. صدای باد سرد پاییزی در میان شاخههای خشک میپیچید و نالهای ممتد ایجاد میکرد.
تکانهای مداوم گاری روی جاده ناهموار، بدنه چوبی قدیمی را به ناله واداشته بود. الینا سرش را به گونی آرد تکیه داد و چشمانش را بست، اما خاطرات فرار خونین از قصر خانوادگیاش مانع از آرامش او میشد. او هنوز بوی سوختگی گوشت و صدای فریادهای کمک را به وضوح به یاد میآورد.
سکوت شب ناگهان با صدای شکستن شاخهای در جنگل شکسته شد. ایلاف فوراً دستش را روی دسته خنجرش گذاشت و به الینا علامت داد که ساکت بماند. هوا به طرز عجیبی سنگین و خفقانآور شده بود.
چرخ گاری ناگهان با تکانی شدید متوقف شد و صدای شیهه وحشتزده اسبها برخاست. الینا به جلو پرتاب شد و شانهاش به شدت با بدنه گاری برخورد کرد. صدای برخورد شمشیرها و فریادهای وحشتناک از جلوی کاروان به گوش رسید.
«آنها آمدند!» فریاد مردی از بیرون گاری بلند شد و بلافاصله با صدای بریدن گلو خفه شد.
شعلههای سرخ مشعلها ناگهان تاریکی جنگل را به شدت روشن کردند. سایههای بلندی روی درختان شکل گرفت که نشاندهنده هجوم سربازان زرهپوش بود. شکارچیان محفل با ماسکهای فلزی وحشتناک و شمشیرهای آغشته به زهر به کاروان حمله کرده بودند.
«از گاری خارج شوید!» ایلاف با فریادی بلند شمشیر تیزش را کشید و به بیرون جهید. الینا نیز خنجر نقرهای خود را محکم در دست گرفت و آماده مبارزه شد.
مردی تنومند با زره سنگین سیاه به سمت گاری آنها یورش آورد. او با تبر بزرگش دیواره چوبی گاری را خرد کرد. ایلاف با چالاکی ضربه تبر را رد کرد و خنجرش را در پهلوی سرباز فرو کرد.
«الینا، جین را بردار و به سمت جنگل فرار کن!» ایلاف در حالی که با دو سرباز دیگر درگیر شده بود، فریاد زد. خون سرخ سرباز مقتول روی صورت ایلاف پاشیده بود و چهرهاش را ترسناکتر میکرد.
الینا بازوی جین را کشید تا او را از گاری ویرانشده بیرون بیاورد. جین از شدت وحشت قفل شده بود و پاهایش یاری نمیکردند. «نمیتوانم راه بروم... الینا، پاهایم حس ندارند!»
سربازی دیگر با ماسک کلاغی از پشت سر گاری ظاهر شد. شمشیر بلند و براق او در هوا چرخید و مستقیماً سینه جین را هدف قرار داد. الینا تلاش کرد خود را سپر کند، اما دیر شده بود.
فولاد سرد با صدایی هولناک در گوشت و استخوان جین فرو رفت. چشمان دختر جوان به شدت گشاد شد و ناله کوتاهی از میان لبهای خونآلودش خارج گشت. او قبل از اینکه به زمین بیفتد، آخرین نگاه ملتمسانهاش را به الینا دوخت.
«نه!» جیغ بلند الینا در میان هیاهوی جنگ گم شد. او با تمام وجود خنجرش را به سمت گلوی سرباز پرتاب کرد که مستقیماً در شریان گردنش نشست. سرباز با نالهای خفه به زمین افتاد.
ایلاف شانه الینا را گرفت و او را به زور از کنار جسد جین دور کرد. «او مرده است! دیگر کاری از دست ما ساخته نیست! باید زنده بمانیم!»
دویدن در میان شاخههای تیز و تاریکی مطلق جنگل آغاز شد. الینا اشکهای گرمش را پاک میکرد در حالی که شاخههای خشک صورتش را میخراشیدند. صدای فریادهای شکارچیان و پارس سگهای جنگی از پشت سرشان قطع نمیشد.
دستهای الینا از خون پاک و بیگناه جین سرخ شده بود. هر قدمی که برمیداشت، سنگینی این گناه و اندوه را روی دوش خود حس میکرد. او قول داده بود که از جین محافظت کند، اما دنیا باری دیگر بیرحمیاش را ثابت کرده بود.
پاهای لرزانشان آنها را به پیش میراند، در حالی که صدای سگهای تازی شکارچیان ثانیه به ثانیه نزدیکتر میشد. ایلاف با خشم و درماندگی دندانهایش را روی هم میفشرد و راهی برای نجات جستجو میکرد.
باران همچنان بیرحمانه میبارید و خون و گل را روی بدنشان مخلوط میکرد. الینا با هر نفس احساس میکرد ریههایش از سرمای هوا در حال پاره شدن هستند. سرانجام پس از فراری بیپایان، به انتهای جنگل رسیدند؛ جایی که جاده صخرهای تندی آغاز میشد.
---
وزش باد سرد کوهستانی، مه غلیظی را به سمت آنها هدایت میکرد. الینا و ایلاف، خسته و مجروح، پس از ساعتها فرار به دامنهای صخرهای رسیدند. در پاییندست، دیوارهای عظیم و سیاهرنگ شهری مرموز از میان مه سر برآورده بود.
«آنجا کجاست؟» الینا با صدایی ضعیف پرسید و به دیوارهای بلند و سنگی خیره شد. هیچ نوری از پشت برجهای مراقبت شهر دیده نمیشد.
«شیدمارک.» ایلاف با لحنی که ترس در آن موج میزد، پاسخ داد. «شهر خاکستر و ارواح سرگردان. هیچ موجود زندهای داوطلبانه پا به این مکان نمیگذارد.»
«اما ما چاره دیگری نداریم.» الینا به مسیر پشت سرشان نگاه کرد که با مشعلهای دوردست شکارچیان روشن شده بود. «آنها تا چند دقیقه دیگر به اینجا میرسند.»
گامهای لرزانشان آنها را به سمت دروازه بزرگ و آهنی شیدمارک هدایت کرد. دروازه به طرز عجیبی نیمهباز بود و گویی آنها را به داخل دعوت میکرد. با عبور از آستانه دروازه، سرمای شدیدی تمام وجودشان را فرا گرفت.
بوی خاکستر سوخته و فلز زنگزده در فضا معلق بود. خیابانهای شیدمارک کاملاً خالی و ساکت بودند، انگار زمان در این شهر متوقف شده بود. مه غلیظی روی زمین خزیده بود و تا زانوهایشان بالا میآمد.
سکوت این شهر مرگبار، مو بر تن هر بینندهای راست میکرد. خانههای سنگی بلند و نیمهویران با پنجرههای تاریک و خالی مانند چشمان کور به آنها خیره شده بودند. هیچ صدایی از پرندگان یا حیوانات به گوش نمیرسید.
سرمای محیط به حدی بود که بازدم آنها به ابرهای غلیظی از بخار تبدیل میشد. هر قدمی که برمیداشتند، طنین سردی در کوچههای متروکه ایجاد میکرد. گویی کل شهر نفس آنها را میبلعید تا زنده بماند.
ناگهان صدای زرههای فلزی سنگین از انتهای خیابان تاریک شنیده شد. گامهای هماهنگ و منظم، لرزش خفیفی در سنگفرشها ایجاد میکرد. الینا خنجر دومش را بیرون کشید و پشت سر ایلاف موضع گرفت.
اشکالی تاریک و بلندقامت از میان مه غلیظ نمایان شدند. آنها شوالیههایی با زرههای سیاه صیقلی بودند که هیچ منفذی برای دیدن چهرهشان وجود نداشت. در تاریکی کلاهخودهایشان، دو نقطه نورانی به رنگ آبی سرد میدرخشید.
«زمزمههای مرگ...» ایلاف با صدایی لرزان زمزمه کرد و قدمی به عقب برداشت. «ارتش جاویدان شیدمارک.»
شوالیهها بدون هیچ کلامی دور تا دور آنها را احاطه کردند. رهبر آنها، شوالیهای با قامتی دو متری و شمشیری غولپیکر، جلو آمد. شمشیر تیره او روی زمین کشیده میشد و جرقههای آبیرنگی ایجاد میکرد.
«زندگان نباید در قلمرو مردگان قدم بگذارند.» صدای شوالیه مانند زمزمهای هولناک در ذهن آنها طنینانداز شد. «بهای عبور از این دروازه، روح شماست.»
الینا احساس کرد نیرویی نادیدنی و سرد بدنش را فلج کرده است. او حتی توانایی پلک زدن را هم نداشت و چشمان درخشان شوالیه مستقیماً به روح او خیره شده بودند. شوالیه شمشیرش را بالا برد و شعلههای آبیرنگ تیره شروع به بلعیدن فضای اطرافشان کردند.
تیغه شمشیر غولپیکر در هوا بالا رفت و نور سردش روی صورت وحشتزده الینا افتاد. ایلاف با تمام وجود تلاش کرد تا شمشیرش را بالا بیاورد، اما دستانش گویی قفل شده بودند. مرگ در آستانه فرود آمدن بود.
درست قبل از اینکه فولاد سرد سر از تنشان جدا کند، صدایی از عمق مه تاریک برخاست که حرکت شوالیه را در هوا متوقف کرد.
«دست نگه دارید.» صدایی بم، آرام اما سرشار از قدرتی بیچونوچرا از میان مه تاریک خیابان طنینانداز شد. شوالیههای جاویدان فوراً عقبنشینی کردند و سرهایشان را به نشانه احترام پایین آوردند، در حالی که سایهای بلند و باابهت با چشمانی سرخ از میان تاریکی قدم به جلو گذاشت.